صائن الدين على بن تركه
303
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
[ 747 ] و عرفانها من نفسها و هي الّتي * على الحسّ ما أمّلت منّي أملت [ 748 ] و لو أنّني وحّدت ألحدت و انسلخ * ت من آى جمعي مشركا بي صنعتي آگاه مىبايد بودن و نفس احاطت جمعيّت خويش را اينچنين شناختن ، و گرنه ترك معرفت نفس كردن . و مىبايد كه هر بامداد ، به زبان هزاردستانسان او ، فرقان تفاصيل حقايق - يعنى قرآن جمعيّت وحدت آيات در عين تفرقهء كثرت غايات - خوانده شود ؛ [ 747 ] چه ، منبع ينابيع عرفان او هم از نفس اوست « 1 » ؛ « اين آب زندگانى از آن حوض كوثرست » ؛ كه اين همان حقايق و معارف است كه من اميد مىداشتم از نفس خويش ، كه از مكمن قوّت به مجالى فعل ظاهر گردد و من به دستيارى محرّر متخيّله ، آن را بر حسّ املا كنم و از غايت تعجّب فحواى ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها مقتضاى وقت گردد . [ 748 ] كه اگر چنان بودى كه من نيز همچون ديگران ، وحدت مقابل كثرت اثبات كردمى و نفى كثرت نمودمى ، منكر و ملحد ذات و حقيقت خودم شده بودمى و از نشانههاى جمعيّت و آيات قرآنى خويش ، منخلع و منسلخ گشتمى در حالتى كه مصنوعات خويش را شريك خود ساخته بودمى ؛ چه ، صورت وحدانى كه محاط عقيدهء معتقد گشته ، مصنوع اوست و فحواى تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ صورت حال او ؛ « 1 » « حق تراشان ديگرند و حق شناسان ديگرند » . * * * [ 749 ] و لست ملوما أن أبثّ مواهبي * و أمنح أتباعي جزيل عطيّتي [ 750 ] و لي عن مفيض الجمع عند سلامه * علىّ بأو أدنى إشارة نسبة [ 751 ] و من نوره مشكات ذاتي أشرقت * علىّ فنارت بي عشائي « 3 » كضحوة از اين عبارت شطحآميز و كلمات رعونتانگيز ، كه حكم وقت بر آن رفته ، مىخواهد
--> ( 1 ) . فر : + ع . ( 3 ) . فر : عشاى .